خرید بک لینک
رفرشته روبروی خدا ایستاده بود ، خدا او را از عاشق شدن برحذر داشته است :"تو نمی توانی عاشق شوی،خودت یکبار تجربه کردی! آنها(انسانها) دیگر هیچگاه عاشق نمی شوند...عشقشان از روی ریاست..."فرشته با چشمان پرسشگر خدا را نگریست ؛ در برابر خدا گویی قدرت کلام از او گرفته می شد ،خدا راز نگاهش را فهمید..." بله ، من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و در قلب انسان ها جای دادم، ولی نمی دانم چه بر سر آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند ... دوست داشتن آنها با ریا همراه شده است..."خدا آنقدر عصبانی بود که فرشته یک لحظه فراموش کرد که " او مهربانترین مهربانان است..."خود را به خدا رساند... با همان شوری که در تمام فرشتگان وجود دارد، چشم در چشم خدا دوخت، دستانش را به نشانه التماس در هم گره کرد : " خواهش می کنم... "خدا چند لحظه به چشمانش خیره شد و بدون هیچ حرفی رفت...لحظه دیدار نزدیک بود، باید خدا را راضی می کرد ...نامه ای به خدا نوشت :به نام توخدای خوب و مهربانمای خالق تمام زیبایی هاای مظهر تمام عشق هامی دانم همه آنچه می گویی، تمام نگرانی هایت برای من است، ولی برای همین یکبار و آخرین بار...مرا ببخش.دوستت دارم.فرشته ی تو ...آماده رفتن شد. آن کوچه همیشگی... آن کوچه را دوست داشت و آن درخت بید و آن دیوار کاه گلی را...مثل همیشه زودتر رسیده بود. اول به بید مجنون سلام داد ، بید هم با تکان دادن شاخه هایش جواب سلامش را داد. سپس کنار دیوار کاه گلی رفت که همیشه با معشوقش به آن تکیه می داد، با دیوار هم احوالپرسی کرد.زیر لب زمزمه می کرد :من اینجا چشم در راه تو ام *** من اینجا چشم در راه تو امسایه ای دید ؛ در این ساعت تنها معشوقش می توانست باشد ، ادامه داد :من اینجا چشم در راه تو ام ، ناگاهتو را از دور می بینم که

برچسب: نویسنده: آرمان پورعلی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 0:21

صفحه بندی